
پسرک هرشب با پدرش میره مسجد...دیشب دستهاش درد میکرد از بس سینه زده بود...گفتم:یواش تر چه خبره؟گفت:از عشق امام حسینه...دست خودم نیست...حسین پناهت نازنینم امروز هم علمدار هيئت روستاي پدرشه...سه ساله با عشق پرچم میخره وعاشورا وتاسوعا دل به دریای عشق حسین میده وجلوداره...ارزومه مسیرش حسینی باشه انشاالله...
ادامه مطلب
هفته قبل رفتیم یک مزرعه ی روستایی.پسرک با نوه ی خواهرم وپسر عموهاش...اینقدر بهش خوش گذشت که بهمون شر ریخته باید مزرعه بخریم....خدا بخیر کنه امار سپرده هامون رو هم داره......
ادامه مطلب